تبليغاتX
مکتب تربیتی استاد حاج عزت الله مومنی
تارنمايي براي انعكاس زندگي، سخنان، سخنراني هاي استاد

روزي يكي از شاگردان نمي دانست كه از نظر رشد روحي در چه وضعيتي است. در مورد رشد كردن خود در نزد استاد در ترديد بود اين بود كه شروع كرد رفتن پيش اين استاد و آن استاد. تا اين كه طبق گفته اش در ماه صفر سال گذشته در مسجد عمارياسر واقع در پل چوبي موقعي كه براي اقامه ي نماز مغرب وارد مسجد مي شود سيدي كاملاً سياهپوش را مي بيند. مي گويد تكبيره الاحرام گفته شد و مردم هم الله اكبر مي گفتند و متصل مي شدند. سيد جوان در ته مسجد واقع در فرش جلو عكس مرحوم حاج آقا ميرحجازي در حال دادن سلام دادن نمازش بود. مي گويد مي رسم كه به نماز متصل بشوم بروم به سيد التماس دعايي بگويم و برگردم. رفتم و جلو پاي سيد نشستم. سيد سلام اش را كه تمام كرد سرش را بلند كرد و گفت سلام عليكم. جانم ؟ مي گويد از وحشت تكان خوردم. زيرا تمام سفيدي دو چشمش مثل خون بود. سيد دستش را جلو آورد و من وحشتزده بودم. نفهميدم كه دست دادم يا نه. به او گفتم اگه ممكنه از خدا بخواهيد حجاب هاي مرا از بين ببرد. سيد گفت: "ان شاءالله". سريع از او جدا شدم و به صف نمازگزاران پيوستم و با گفتن الله اكبر متصل شدم. نماز كه تمام شدم برگشتم ولي او ديگر آنجا نبود.

شاگرد می گوید: چند روز بعد خدمت حاج آقا مومني رسيدم. حاج آقا فرمودند: "خب! صاحبت را ديدي آرام گرفتي؟ حالا دیگه یکجا بنشین و اینقدر اینطرف و آنطرف نرو ".

 

                                                        

نوشته شده توسط گروه فرهنگی هيات علی اصغر (ع) در ساعت 19:26 | لینک  | 

فرمودند حافظ و ديگر عرفا كه مي گويند خرابات منظورشان يك همچين جايي است. و اشاره به مكان و فضاي جلسه كردند. در خرابات فرد وارد مي شود كه منيت خود را از بين ببرد. بتكاند. بي من و بي اثر شود. و اين كار ظرفيت و همت مي خواهد. لذا بايد از پير و استاد ، همت طلب كرد.شاگرد كه از در وارد مي شود بايد نيت كند و بدون نيت وارد نشود. خالصاً لوجه الله وارد شود. براي رضاي خدا وارد شود. و بگويد خدايا مرا براي خودت تربيت كن. براي امام زمان عليه السلام تربيت كن.

                                                            

نوشته شده توسط گروه فرهنگی هيات علی اصغر (ع) در ساعت 19:14 | لینک  | 

روزي منزل آقاي ... در فلكه ي صادقيه بوديم. بعضي از ماها كمي در نظم و آمدن به موقع به جلسه كاهلي مي كرديم. احتمالاً گفتيم مي دانيم چه بايد بكنيم؟!! ايشان در بين صحبتهاي خود گفتند : اي بي عشق جدا نشو. و اين كلام را خواندند: "گر خود روي ناواصلي ، گر مي برندت واصلي ".نهيبهاي استاد روح شاگردان را تكان مي دهد. هيچ استادي را نيافتم كه چنين در تكان دادن روح متبحر و قدرتمند باشد. قلب را تكان مي دهند. شاگرد را عاشق مي كنند. كافي است در تور جذبه اش بيفتي. صيد كه شدي سخت بتواني از از تور صيدش برهي.

 

نوشته شده توسط گروه فرهنگی هيات علی اصغر (ع) در ساعت 19:8 | لینک  | 

تمام كلام و كار ما بايد اين باشد كه فصل نگرديم. لذا بايد دائم گفت بچه مواظب خودتت باش. وصل شو ، فصل نشو.

 

نوشته شده توسط گروه فرهنگی هيات علی اصغر (ع) در ساعت 19:1 | لینک  | 

استاد چند بار گفتند جناب شیخ چیزی به من نداد؟ من متعجب بودم. گفتم حاج آقا هیچ چیز نداد؟ گفتند نه؟ گفتند: کسی بود که حاضر بود و به زبان آورد که من همه چیز به تو می دهم. خورشید و ماه و ابر و باد و  ... را در اختیارت می گذارم. من نپذیرفتم. گفتم آقا چرا قبول نکردید؟ فرمودند: جناب شیخ رجبعلی خیاط به ما یاد داده بود که هر چه غیر از خدا بخواهی شکست توست. این بود که من هم هیچ چیزی نخواستم.

                                                         

                                                 

نوشته شده توسط گروه فرهنگی هيات علی اصغر (ع) در ساعت 18:51 | لینک  | 

روزي در منزل تنها بودم. در لابلاي يكي از كتابهايي كه از حاج آقا براي خواندن گرفته بود دو برگ كاغذ از يك كتاب قديمي ديدم كه زرد شده و اطرافش خرد شده و ريخته بود. (دو صفحه هيچ اسم و رسمي و شماره صفحه اي از كتاب را با خود به همراه ندارد. از محتواي قصه بر مي آيد كه كتاب مرثيه ي اباعبدالله عليه السلام باشد. چند روز بعد از قرار دادن این مطلب بر روی این وبلاگ - به طور کاملاْ تصادفی در بین کتابهای حاج آقا مومنی کتابی دیدم که فهمیدم همان اثر است که چاپ نویی از آن به عمل آمده است. نام کتاب "طریق البکاء" است به قلم ملا حسن بن ملا عبد سهرابی. به تصحیح: محمد حسین بن عبدالله معروف به گریان شهرابی. قرن ۱۳ هجری قمری. انتشارلات اسلامیه بعد از انقلاب اسلامی در سال ۱۳۷۹ شمسی آن چاپ مجدد نموده و در ۱۳۸۲ چاپ چهاردهم آن نیز منتشر گردیده است) . كنجكاو شده و آن دو برگ را خواندم و پس از خواندن قصه به شدت گريستم و به مولا اميرالمومنين علي عليه السلام توسل كردم. ولي بياد ندارم كه چه درخواستي كردم. گويا پس از آن دلم افسرده شد و شكست. به طوري كه در وقت گريه كردن، اشك هاي بسيار درشتي از چشمم مي ريخت. سه شنبه يعني يك روز بعد روز عرفه حاج آقا در بين صحبت هايش گفت : خب حالا بايد ديد كه چرا دل بعضي افسرده و شكسته شده؟. و شروع كرد همان قصه اي را تعريف كرد كه من در خلوت اتاق خوانده بودم. فهميدم كلامش اشاره به  حقير دارد. سپس حاج آقا فرمودند فقط بايد مواظب باشي به عُجب گرفتار نشوي. امروز تصميم گرفتم براي اين كه موضوع فراموش ام نشود آن دو صفحه را تايپ كنم و بر روي وبلاگ قرار دهم. اين است آن دو صفحه که حذف اشعار از من است  (در چاپ جدید شماره ی صفحات مجلس بیست و ششم این است ۱۱۷-۱۱۳) :

بالاي صفحه نوشته شده است: "مجلس بيست و ششم" و عنوان مجلش بيست و ششم اين است: "در ذكر سائل و سؤال او از سني و گردن بند بخشيدن زن و بريدن دست او را و زن پسر پادشاه شدن و از معجزه ي دست او خوب شدن و افتادن دست حضرت عباس (ع)":

روايت است كه در بغداد مرد سائل غريبي پيدا شد در بازار آمده مي گشت و به محبت علي چيز مي طلبيد و كسي چيزي به او نمي داد، بيچاره عاجز شد با خود گفت:-عجب ولايتي است كه هيچكس محبت با علي ندارد. پس بر دكان جواني شد و گفت:

-اي جوان امروز در راه محبت علي يك قرص نان بمن بده،

آن جوان از اهل تسنن بود، به او گفت:

-‌به محبت علي ترا نان بدهم؟ به محبت علي ترا خاك هم نمي دهم! به محبت ابابكر بگو تا بدهم، به محبت عُمَر بگو تا بدهم، به محبت عُثمان بگو تا بدهم.

آن شيعه ي خلص چون چنين شنيد درد بر دل او پيچيد، دانست كه سُني است، رو را به سمت نجف كرد و آهي كشيد و از همان مكان كه آمده بود، برگشت و رو به منزل خود مايوسانه    مي رفت و اشكِ چشمش جاري بود و با خود در جنگ و شِكوِه بود كه :

-اين چه كار بود كه من كردم و در همچنين بازاري رفتم.

زني در غرفه ي بامي نشسته بود، احوال درويش را پريشان ملاحظه نمود. او را آواز داد و گفت:

-درويش شكايت تو از كيست و پريشان حالي تو از چيست؟.

سائل گفت:

- اي زن دست از دلم بردار، ترا به حال من چه كار؟.

زن اصرار زيادي نمود او را قسم داد. درويش حكايت خود را گفت. آن زن هم از شيعيان خلص بود، دلش به درد آمد و گفت:

-اي درويش! دامان خود را بگير،

آن درويش در پاي غرفه دامان خود را گرفت. آن زن دست در گردن خود كرد و گردن بندي كه از مادر به او ارث رسيده بود يكصد تومان بهاي او بود در آورد و در دامان درويش انداخت. درويش چون نظر بر آن نمود، گفت:

-اي زن مرا درد كم است تو هم مرا تمسخر مي كني.

زن گفت:

-اي برادر! نه تمسخر است بلكه در راه محبت علي اين عطا به تو نمودم.  

چون سائل از زني اين عطيه ديد به جهت سرزنش و ملامت آن جوان به تعجيل برگشته در بازار و نزد آن جوان آمده، گفت:

-تو گفتي كه در راه محبت علي خاك هم به تو نمي دهم، قربان آن زني بروي كه به محبت علي اين گردن بند را به من داد.

جوان گردن بند را گرفته ديد شناخت كه از زن خود او است. هيچ نگفت و به سائل داد. سائل برفت. جوان را آتش خشم در دل مشتعل گرديد، برخاست در دكان خود را بست و به خانه آمد و به زن گفت:

-كجاست آن گردن بند كه در گردن داشتي؟.

زن گفت:

-ترا به آن چه كار است، ميراث مادرم بود، امروز آن را در راه محبت علي به سائلي دادم؟

شوهر گفت:

-اي زن! مگر تو رافضي بوده اي و من نمي دانستم؟ آيا از كدام دست گردن بند را دادي؟،

زن گفت:

-از دست راست

مرد گفت:

-اگر راست مي گويي ، آن دست را به جهت محبت آقايت علي بده تا من ببرم.

زن گفت:

-خوشا به احوال دست من كه قابل راه علي باشد. اما اي مرد مرا ناقص نگردان و محتاج خلق مكن. هر چه بيچاره عجز نمود، آتش خشم و غضب آن ملعون زيادتر شعله مي كشيد زن ديد علاجي ندارد رو به  سمت نجف نشست و دست از آستين بيرون آورد. آن مرد بيرحم دست راست آن زن را از بدن جدا كرد و به دست چپ او داد و گفت: -حال برو تا علي ترا دست دهد. پس او را طلاق داده و از خانه بيرون كرد. زن، دست بريده را به دست ديگر گرفت و اشك ريزان از دروازه ي بغداد بيرون آمد، رو به سمت نجف. قضا را پادشاه بغداد به شكار آمده بود در صحرا به آن زن برخورد. ديد زني مانند قرص آفتاب، يك دست او بريده و از بس خون از دستش آمده ضعف كرده افتاده. از آن جائي كه جذبه ي شوق از جانب پروردگار است محبت آن زن در دل سلطان افتاد از مركب پياده شد و پارچه به دست آن بست و در بالين او نشست تا به هوش آمد. او را بر مركب خود سوار كرده، به حرم خود برد. جراح به جهت او خواست و معالجه ي دستش نمود تا دست او روي به بهبودي نهاد. عقد كرد از كثرت محبت به پسر خود داد. و پادشاه را همين يك پسر بود. خود سلطان مي گويد در شب زفاف در پس پرده ي حجله ي ايشان ايستادم تا ببينم اگر پسر مطلع شود به بي دستي زن، او را تسلي دهم. مي گويد ديدم عروس و داماد در پهلوي هم نشسته بودند. داماد تشنه شد آب خواست. عروس برخاسته جامي از آب برداشت و چون دست راست نداشت، در دست چپ گرفته به نزد شوهر آمد. شاهزاده را از اين عمل ناپسند آمد، گفت: "پدر مرا زني داده كه دست چپ از راست فرق نمي دهد". زن چون اين سخن شنيد دلش بسوخت. از شوهر اذن حاصل كرد تا دو ركعت نماز بگذارد. پس برخاسته در پس حجله رفت و دو ركعت نماز گذارد و سر را به سجده نهاد، عرض كرد: "الهي! تو واقفي كه من دست ندارم و دست خود را در راه محبت علي دادم. الحال طاقت طعنه و سرزنش شوهر ندارم. يا جان مرا بگير يا دست را عطا فرما".  سلطان مي گويد: "او را در اين گريه و دلسوختگي خواب ربود. من ديدم طاق حجله شكافته شد و هودجي از آسمان در بالاي سر آن زن بر زمين آمد. زن معجر سياهي با سه مرد بيرون آمدند و بر دور آن عروس نشستند. پس از آن سر عروس را از خاك برداشته، بر دامن نهاده و بر او گريه مي كردند. من با خود گفتم اي كاش ايشان را مي شناختم. هاتفي آواز داد كه واي بر تو! آيا نمي شناسي آقايان خود را ؟ گفتم نه! گفت يكي محمد مصطفي (صلوات الله عليه و آله) و يكي علي مرتضي (عليه السلام) و يكي حسن مجتبي (عليه السلام) و آن زن كه سر عروس را در دامن دارد، فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است. گفتم اي گوينده چرا ايشان لباس عزا در بر دارند؟ گفت عزادار حسين اند. سلطان مي گويد من گريستم ديدم فاطمه به علي گفت دست او را براي تو بريده اند دست او را به او عطا كن. حضرت امير آستين لباس مبارك را بر دست آن انداخت و سخني زيرلب فرمود كه من نشنيدم. في الفور دست به او عطا شد. پس فاطمه او را از خواب بيدار كرد و فرمود اي زن كدام دست ترا بريده اند؟ او دست از آستين بيرون آورد كه بگويد اين دست، ديد دستش صحيح است. از خشنودي صيحه زد و ايشان از نزد او رفتند. 

اي مواليان! پيغمبر و علي و فاطمه طاقت نياوردند كه دست يكزني كه دوست ايشان بود از بدن جدا ببينند. آيا كجا بودند ايشان در صحراي كربلا در وقتي كه دو دست از بدن حضرت عباس جدا شد و عَلَم اسلام از دست آن بزرگوار بر زمين افتاد؟ خدا به داد دل حسين برسد.

 

 

 

نوشته شده توسط گروه فرهنگی هيات علی اصغر (ع) در ساعت 16:9 | لینک  | 

يكي از کتاب هايي كه حاج آقا مومني به آن علاقه ي زيادي نشان مي دادند و هم خود آن را به دفعات خوانده بودند و هم مي گفتند يكي از برادران در جلسه از روي آن براي حاضران بخواند، كتاب "سراج القلوب" اثر «ابونصر سعيد بن محمد قطان غزنوي»، از نويسندگان اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم ايران، بود. در «سراج القلوب»، موضوع‏هايي همچون: آفرينش زمين و آسمان و عجايب آن، زندگي فراعنه و پادشاهان گذشته، قصص پيامبران، مباحث مذهبي بويژه پرسش و پاسخ يهوديان با پيامبر اسلام (ص) و پرسش‏هاي اميرالمؤمنين (ع) از ايشان، و مباحثي درباره افسانهها و اساطير به چشم ميخورد كه با نثر بسيار ساده و روان، در 44 باب مطرح شده است. این اثر را در سال 1384 «مركز نشر دانشگاهي» در 318 صفحه، در قطع وزیری منتشر کرده است.

نوشته شده توسط گروه فرهنگی هيات علی اصغر (ع) در ساعت 14:38 | لینک  |