مشكل اين جا بود كه اغلب صحبتهاي آيت الله تكراري بود و مباحث منظمي را دنبال نمي كرد طي بیش از مدت سه سال سلسله سخنان استاد بزرگوار از شرح چند سطر اول زيارت جامعه كبيره فراتر نرفت. حاج آقا مومني هم هميشه از ايشان انتقادهايي را مطرح مي كردند كه چرا ایشان این قدر مطلب را می پیچوند. نیازی به این همه فلسفه گویی ندارد. من می بینم که بچه ها در دلشان می گویند. من که چیزی از صحبتها نفهمیدم . چرا حرفهاي عملي كه در زندگي بكار ببرند نمي زند؟ چرا قاطي جلسه ي فقرا نمي شود و چرا كسي را تربيت نمي كند؟
يك نوبت بلند شدم و رفتم كنار گوششان گفتم كه بعضي عزيزان انتظاران دارند جنابعالي در اين جلسه عرفان عملي بفرماييد. و اين كه بايد آدم تربيت كنيد. حضرت آيت الله فرمودند:"تربيت آدم به جلسه ي خصوصي نياز دارد و در جلسه ي عمومي نمي شود". نظر حاج آقا مومني هم اين بود كه چرا نمي شود؟ مي شود. ايشان بيايند در جلسه ي فقرا پايين شهر (منظور جلسه ي منزل حاج آقا مومني است كه در روزهای سه شنبه و جمعه تشكيل مي گردد) زيرا بچه هاي آن جلسه غير حاضران جلسه ي منزل دكتر احمديان اند. عده ا ي مستعد و تشنه به معارف حقه ي اهل بيت و تعليم و تربيت اند. آيت الله مرتب هر هفته يكبار جلسه ي فقرا بيايند و بچه ها را از نظر معارف تعليم كنند (و از نظر تربيت عملي عرفان هم خود حاج آقا عهده دار اين كار هستند). البته آيت الله هيچگاه نخواستند حاج آقا مومني و دارا بودن مراتب معنوي ايشان را باور كنند. چند بار قضاوت كرده بودند كه مومني يك پير مرد مومن و ساده دلي است !!! حتا به ياد دارم يكبار حاج آقا مومني موقع صرف شام بلند شد و رفت كنار آيت الله نشست. حقير نيز همراه ايشان بلند شدم و نزديك آيت الله رفتيم. حاج آقا مومني به جناب آيت الله گفتند حاج آقا اوتاد چه كساني اند ؟ و چند نفرند؟ مي خواستند به آيت الله حالي كنند كه بابا پرت نرو من يكي از آنها هستم. ولي حضرت آيت الله كه اصلاً نمي خواستند به اين حرفها تن بدهند، لبخندي زدند و گفتند يك روز در باره ي آن هم صحبت خواهم كرد. و بحثي ادامه نيافت. يك بار هم آيت الله پشت سر در پرسشي كه علي هاشمي و بهمن شيرازي از او كرده بودند كه آيا حاج آقا مومني از اولياء الله است يا نه؟ جواب داده بوده كه اولياء الله كجا پيدا مي شود. شما يك نفر را پيدا كنيد تا من بيايم كف پايش را ببوسم (به نقل از علي هاشمي). كسي نيست به آيت الله بگويد حضرت آيت الله قربانت گردم چطور باور مي كني كه انبياء پيغمبرند؟ آيا اسناد مثبته اي جز ادعاي آنان در دست است؟ آيا امضاي جبرئيل در پاي وحي هاي نازله وجود دارد؟ راهش اين بود كه آيت الله با حاج آقا مومني وارد قرابت و نزديكي روحي مي شدند تا به تدريج مي يافت آن ادله اي را كه مي خواهند به تدريج مي يافتند. مثلاً چرا آقاي شايسته زمين خورد و كتفش شكست؟ چرا حضرت آيت الله افتاد و پايش شكست؟ چرا سيد ايمان افتاد و مچ دستش شكست؟ چرا راقم اين سطور كه سالم سالم بودم يك دفعه ديسك چهار و پنجم كمرم بيرون زد و زير تيغ جراحي رفتم؟ چرا اين افراد تنبيه شدند؟ و از سوي كي؟ بايد بررسي كرد!! آقاي شايسته كه مي آمد با اين نيت بود كه آيت الله جندقي به ايشان گفته بود اگر يك سال مرتب جلسه ي مومني برود چشم برزخي ات باز مي شود. جمعه روز ي بود. اين را خود حاج آقا مومني وقتي كه حاج آقا شايسته رفتند وضو بگيرند تا بروند در صف اول براي پيش نمازي جلسه بايستند، افشا كردند و به زبان آورند. و سپس خنديد. فرداي آن روز بود كه خبر آمد آقاي شايسته افتاده اند و (فكر كنم و اميدوارم اشتباه نگفته باشم) از ناحيه كتف دچار شكستگي شده اند. حاج آقا مومني كسي است كه يك روز پنج با به من گفتند فلاني "من آدم مرموزي هستم" . "من آدم مرموزي هستم". "من آدم مرموزي هستم". "من آدم مرموزي هستم". "من آدم مرموزي هستم". و او واقعاً آدم مرموزيه. خود را گاهاً به خل و چلي مي زنه. به ديوانگي ميزنه. و رفتارها و حركات سبكي از خودش در جمع جلسه نشان مي دهد. آنجاست كه ميفهمم دارد خودشه را مي شكند. به من گفت من خيلي بايد مواظب باشم كه دچار عجب و غرور نشوم. مي خواهم يك قضاوتي بكنم. اميدوارم قضاوتم درست باشد! به نظر من حاج آقات مومني دوست داشت تركيب آيت الله شاه آبادي و جناي شيخ (رجبعلي خياط) را كه با وجود خودش و آيت الله ز. دوباره بوجود بياورد كه متاسفانه محقق نشد و به اين آرزويش نرسيد. حاج آقا مومني آيت الله ز. را بسيار دوست دارد. و بارها اين را گفته اند كه در من در وجود آيت الله زابلي اميرالمومنين را مي بينم. دوست داشتم ايشان با ما فقرا همپا و همراه مي شد. يك بار كه آيت الله شرح زيارت جامعه كبيره را صحبت مي كردند، موقع برگشتن از منزل آقاي دكتر كه اغلب اوقات با حقير بر مي گشتند، به من گفت بنده ي خدا نمي داند كه وقتي او از ائمه حرف مي زند، من همان زمان خود ائمه را مي بينم.
البته نظر من اين بود و هست كه بالاخره هر كسي را بايد با همه ي واقعيتش و طبيعتش (به قول قران شاكله اش) آن چنان كه هست بپذيريم و نخواهيم چيزي را به كسي تحميل كنيم. بالاخره اين اختلاف نرم به جدايي ختم شد. به جايي كه آيت الله زابلي توسط علاقمندانش از گفته ها باخبر مي شد و جلسه را بدنيال شكستگي پايشان (كه من مي دانم چرا افتاد و چگونه و به دست چه كسي؟!) براي هميشه ترك كردند و نيامدند. در واقع اين حاج آقا بودند كه بدنبال عدم تغيير روش آيت الله كاري كردند كه ايشان ديگر نتوانند به جلسه بيايند و ترك جلسه كنند. واي از آن روزي كه حاكم برنجد. جمعيت جلسه منزل دكتر احمديان هم كاهش يافت. البته به نظر من از وقتي كاهش يافت كه آقاي دكتر احمديان ديگر در توانير بدون سمت شدند عده اي از مديران توانير نيامدند، مجدداً از زماني كه ديگر سمتي در وزارت نيرو نداشتند عده اي ديگر از مديران نيامدند. پس بنظر من تاثير نيامدن آيت الله ز. بر كاهش جمعيت جلسه تنها در حد يكنفر بود و آن يك نفر هم كسي نبود جز فراز. اين افرادي كه باقي مانده اند، اغلب از شاگردان جدي حاج آقا مومني هستند. اينها را نوشتم تا تصويري از تاريخ زندگي حاج آقا مومني را كه مربوط به جلسات منزل دكتر احمديان است ثبت شده باشد.
